الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .
یا مولا ، اَنَا مَولاكَ عارِفٌ بِاُولیك ، آری مولایم من منم ، همان غلام تو ،آدینه گذشت اما تو . اما تو باز هم دیر کرده ای ، مگر نمی دانی که دل در سینه به شوق دیدن تو می طپد ، و چشمانم سوی وصال تو هر جا را می نگرد ؟ پس چرا در کوچه ی ما قدم نمی نهی ؟ آری هنوز من ...
راست می گویی مولایم ، راست می گویی . راست می گویی . گاهی خود را نیز فراموش می کنم ! خود بودنه خود را فراموش می کنم ، گاهی چشمان تو را فراموش می کنم ، اشک در آنها جاری میسازم ... می دانم که چه کرده ام که نیامدی . میدانم که بی بند با شیطان رهسپار می شوم . میدانم که هنوز ضعیف النفس ام ... اما ...
ای پادشه خوبان ،
داد از غم تنهایی ،
دل بی تو به جان آمد ،
وقت است که باز آیی ...
وقت است که باز آیی ...
وقت است که باز آیی ...

بسم الله الرحمن الرحیم
الهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم .
و جمعه ای دیگر آمده است ، اما او ...
مولای خوبم و امروز نیز نیامدی ، مگر دستانم را ندیدی ، مگر حرفهایم نشنیدی ، مگر چشمانم را ، مگر آوای دلم را ، مگر عمق نگاهم را ... مگر اشک هایم را ...به انتظار دیدنت دلم پر کشید و میدانی که امروز دلتنگ ترینم برایت و آدینه ام از سحر رنگ غروب گرفته است .
أَيْنَ الْحَسَنُ أَيْنَ الْحُسَيْنُ؟ أَيْنَ أَبْناءُ الْحُسَيْنِ؟ صالِحٌ بَعْدَ صالِحٍ، وَ صادِقٌ بَعْدَ صادِقٍ ...
أَيْنَ بَقِيَّةُ اللَّهِ الَّتى لا تَخْلُوا مِنَ الْعِتْرَةِ الْهادِيَةِ؟
کجایی ای بَقِيَّةُ اللَّه ؟؟ کجایی ای بَقِيَّةُ اللَّه ؟؟ کجایی ای بَقِيَّةُ اللَّه ؟؟
أَيْنَ صاحِبُ يَوْمِ الْفَتْحِ وَ ناشِرُ رايَةِ الْهُدى؟ أَيْنَ مُؤَلِّفُ شَمْلِ الصَّلاحِ وَالرِّضا؟ أَيْنَ الطّالِبُ بِذُحُولِ الْأَنْبِياءِ وَ أَبْناءِ الأَنْبِياءِ؟
أَيْنَ الطّالِبُ بِدَمِ الْمَقْتُولِ بِكَرْبَلاءَ؟

ای فریاد رس ، ای غیاث المستغیثین کجایی ؟ منتظرت بوده ام و می مانم ، تا بیای . این جا همگان چشم به راه تو هستند ، دل را فرش برای تو کرده اند ، این جا همه ی زبانها فریاد بر آورده اند ، این الطالب بدم المقتول بکربلا ...
بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ مُغَيَّبٍ لَمْ يَخْلُ مِنّا، بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ عَقيدِ عِزٍّ لا يُسامى بِنَفْسى أَنْتَ مِنْ أَثيلِ مَجْدٍ لا يُجارى
به جانم قسم ، به جانی که فدای راه تو باد قسم ، که تو آن حقیقت پنهان هستی که هرگز از ما دور نیست . به جانم قسم تو آن عزتی میباشی که هم طرازی برای او نیست ، به جانم قسم ، ای مولایم ، تو آن عظمتی هستی که هم قطاری ندارد ...
يا مَوْلاىَ وَ إِلى مَتى
یا مولا تا به کی در انتظار دیدنت حیران و سرگردان باشیم ؟؟
بیا ای جانم به فدایت .
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دگری هستم ...
سلام ، خدای مهربانم سلام ، آقای خوبم سلام ،
یه انتظار دیگم رفت ، رفت و ما رو تنها گذاشت با انتظار بعدیمون ، با یک هفته چشم به راهی و چشم انتظاری ، با یه هفته درد و دل و سکوت ، با هفت روز دعای عهد دیگه ، آره هنوز وقت داریم که هفت بار دیگه باهاش عهد ببندیم ، هفت صبح دیگه ، واسش بخونیم " فاخرجنی من قبری ، موتزرا کفنی ، شاهرا سیفی ، مجردا قناتی ... " ، آره مولای خوبم ، یه هفته دیگه به آدمیان فرصت انسان شدن عطا کردی ، اما سخته ، سخته که آدم ببینه این همه آدم توی دنیا یه هفته وقت دارند که واسه اومدن تو دعا کنن ، از خداشون واقعا بخوان که تو بیای ، ولی هنوز روزی نرسیده که سیصد و سیزده نفر باهم دیگه منتظر واقعی باشن ، راست میگی مولا جون ، یکیشون خود من ، مگه من تا حالا منتظر واقعی بودم واست ؟ نه میدونم که نبودم ، اگه بودم دو روز نماز صبحم قضا نمی شد !!!
مولا میدونم که از دستم ناراحتی ، میدونم که دلت رو شیکوندم من ، اما ببخش ، تو جلوه یزدانی ، میدونم که مثل اون تواب هستی ، پس ببخشم ، آقا من بدم ، میدونم ، خیلی بدم ، بازم میدونم ، اما تو چی ؟؟ ، کریم ، بخشنده ، آقا جونم هفت روز بهمون فرصت دادی ، کمک کن که این هفت روزه آخر باشه ، آقا مبادا از من نا امید بشی ، مبادا من رو به حال خودم بزاری ، مولای مهربونم مبادا به حال من گریه کنی ، من بی تو میمیرم مولا ، هیچم من ، هرچی دارم از تو دارم ، ای همه دار و ندارم .
مولای خوبم باز هم چشمانم به راهت فرش خواهد شد و دستانم در انتظار آمدنت بر سوی عرش ، پس قدم گزار و بیا ...
رفت ...
چقدر زود رفت ...
چقدر زود رفتی ماه مهربونم ، ماه عزیزم ، کاشکی یه چند روزه دیگم بودی ، مــیزاشتی بنده های خـــدا یکمی دیگم ازت بهره ببرن ، میزاشتی یکمی دیگه با شب و روزت عشق کنند ، کاشـــکی بازم شـب قدر بود ، تا برای اومدن آقا گریه کنم ، کاشکی و هزار تا کاشکی دیگه ، خدا جون ، میزاری یه سال دیگم ، ماه رمضونت رو ببینم ؟؟ دلم میخواد بازم قرآن بخونم روزها ، دعا کنم شب ها ، خدا جونم ، دلم میخواد دلــم پر بکشه برات ... دریغ نکن از من رحمتت رو ای مهربان ترین مهربانان.

آقا جونم سلام ، تو روزهای ماه مبارک ، خودت میدونی چقدر دلتنگت بودم ، اما نیومدی .... ، دلت نمی خواد بیای ؟؟
به جون ستاره هامون ، تو عزیز تر از چشامی
هر جا هستی ، خوب و خوش باش
تا ابد بغض صدامی
دارم از دوریت میمیرم ، تا کنار من نسوزی
از دلم نمیری عمرم ،
نـفـسـامـی
که هنوزی .
ما منتظرتیم ، دعا میکنیم هر جا هستی خوب و خوش باشی ، و سایه ات بالا سره ما ، که اگه تو روی این زمین نبودی ، حتی یک لحظه هم نمی شد زندگی کرد ...
عــیــد مـن روزی بود ، کــان روی زیـبـا را بـبـینـم
از گلــســتــان جــمــال دل ربــایــش ، گـل بچینم
عـیــد مــن روزی که از او پرچـمـی باشد به دوشم
در رکابش ، شــهــد شــیریــن شــهــادت را بنوشم
سلام بر تو ، ای مولایم ، ای همه چیز من ، ای هستی ام ، سلام بر تو باد و پیروان راهت ، بر مردانی که مردانگی و عزت را از تو آموخته اند ، ای شیر خدا ، ای یار نبی ، ای آزاده ...
در جهانی که آزادگی مرده است ، هنوز هستند مردانی که چون تو زندگی کنند ، هرچند اندک ، اما پیروان راه تو هستند ، مولایم ، دستانم را به سوی تو آورده ام ، به سوی تو و میخواهم چنان کنی که روزی نیز، من به مانند تو بودن افتخار کنم . مولایم به من آزادگی بیاموز، آزاد زیستن را نیز ....
و آزادگی یعنی این :
آن صبح برای رفتن لحظه شماری میکرد ، قدم بر حیاط خانه دخترش میگذشات و بر آسمان پروردگارش نظاره میکرد و می فرمود : به خدا سوگند، دروغ نمی گویم و به من دروغ گفته نشده است. این است آن شبی که به من وعده شهادت دادند.
نه اشکهای دختر ، نه صدای شیون مرغابیان و نه حتی کلون درب خانه دختر ، نتوانست از رفتن منصرفت کند ، چون به دیدار و لقائ خدایت می رفتی و چه رفتنی زیبا تر از برای او رفتن .... و رفتی .
تو بر قاتل خود بانک بیدار شدن زدی ، بیدار شو وقت نماز است ... بیدار شو ، بیدار شو ... مولایم اشکهایم برای رفتنت نیست ، برای ظلمت خویش است ، چگونه میتوانند باور کنند این موجودان خاکی ، که کسی برای رفتن لحظه شماری کند ، که قاتل خویش را بیدار نمایید .... اشکهایم از گناهنم است ، امروز را به فردا موکول کردن و بر گناه پافشاری نمودن به امید رسیدن فردایی دیگر ، مولایم اما تو ... من را ببخش ، الگوی من ، من را ببخش که تا کنون نتوانسته ام شعیه راه تو باشم ، مولایم بر بنده ات عفو نما ...

و در آن هنگام که ابن ملجم با فریاد " الله الحکم یا علی، لا لک و لا لأصحابک "! بر سر مبارکت شمشیری زهر آگین فرود آورد ، آسمان سیاه گشت ، زمین به لرزه در آمد، و دریا ها نیز مواج گشت ، درب مسجد تکان خورد و این فرشتگان بودند که صدای خروشانشان ، عالم را کر کرد ، و باد سهمگینی وزید و جبرئیل فریاد زد :
"" تهدمت و الله ارکان الهدی، و انطمست أعلام التّقی، و انفصمت العروه الوثقی، قُتل ابن عمّ المصطفی، قُتل الوصیّ المجتبی، قُتل علیّ المرتضی، قَتَله أشقی الْأشقیاء؛ سوگند به خدا که ارکان هدایت درهم شکست و ستاره های دانش نبوت تاریک و نشانه های پرهیزکاری بر طرف گردید و عروه الوثقی الهی گسیخته شد. زیرا پسر عموی رسول خدا(ص) شهید شد، سید الاوصیا و علی مرتضی به شهادت رسید. وی را سیاه بخت ترین اشقیاء،(( یعنی ابن ملجم مرادی )) به شهادت رسانید. ""
اما مولایم تو همنگونه که در مهراب غرق در خون بودی ندا دادی
: " بسم الله و بالله و علی ملّه رسول الله، فزت و ربّ الکعبه؛ سوگند به خدای کعبه، رستگار شدم.""
سوگند که به خدای کعبه رستگار شدم .
و نیز گفتی " هذا ما وعدنا الله و رسوله؛ این همان وعده ای است که خداوند متعال و رسول گرامی اش به من داده اند. "
مولایم امت رسول اگر فقط معنی همین جمله تو را درک کنند ، آزادگی را خواهند فهمید .
مهدی ام ، آقایم تسلیت میگویم بر تو رفتن آزاد ترین مرد جهان را در این روز . الا که نور وفایی خدا کند که بیای . اللهم عجل لولیک الفرج .
یــــا هو مددی از ره حق تو بخوانم
تو صاحب من جز تو من ارباب ندارم
یـــا هو مددی کن که سزاوار گدایی
بـــاشیم و تو بر ما ز کرم لطف نمایی
(رضا صادقی)
سلام بر آقای دلم ،
آقا جان یه جمعه ی دیگم اومد و شما نیومدی ، اومدم با بغض گلوم از این هفته بنویسم ، از هفته ای که دلتنگ تو بودیم که شاید باد صبا مژده ی اومدنت رو بهمون بده ، اما بازم نیومدی ... آقا جان چقدر دیگه ظلم ، آقا امتت مظلوم واقع شدن ، دستشون رو بگیر ، آقا یه عده به اسم آزادی ، دارند امت شما رو استعمار میکنند ، آقا اینها منتظر شما هستن ، پس کی قدم به خیابونهای بغداد میزاری ، کی میای ببینی ، یه زن پاک دامن ، که شوهرش توی یه بمب گزاری ، کشته شده ، واسه زنده نگه داشتن بچه هاش ، مجبور به تن فروشی شده ، آقا جان ، اونهام برادر ها و خواهرای من هستن ، نمی تونم ببینم یه مشت نامرد ، یه مشت بی دین ، بریزن تو کشورشون ، همه چیزشون رو غارت کنند ، به بهونه آزادی !! بعد گرسنگی بشه کار شب و روزشون ، آقا امتت چقدر باید سختی بکشه ؟ ....
آقا جانم ما منتظریم واسه اینکه بیای ، واسه اینکه حق امتت رو تو فقط میتونی بگیری ، آقا ، امتت دارند همه چیزشون رو از دست میدن ، پدرتون میگفت ، مرگ با عزت بهتر از زندگی با ذلت هستش ، اما امت شما دارند اینها رو فراموش میکنند ، چقدر واسشون این دنیا ارزش پیدا کرده !!! که حاضر میشن ، یکی از دخترکانشون رو بفروشن ، تا شاید چهار فرزند دیگشون بتونند چند روزی بیشتر زندگی کنند ...
آقا جانم ، این جمعه هم داد زدیم ، داد زدیم ، " اَلسَّلامُ عَلَيْكَ يا سَفينَةَ النَّجاةِ " ، ای کشتی نجات امت رسول سلام ما بر تو باد ، ای آقای من ، من دوست دار تو ام ، ای آشنایم ، " يا مَولاىَ اَنَا مَولاكَ عارِفٌ " ، و ...

همه چشمهای منتظر باز دست دعا برداشتند ، تا با زبان کوچک خویش ، فریاد آمدنت را سر دهند ، تا شاید جمعه دیگر ندای صبح صادق را با گوشهای خود بشنوند و با مشام خود ، عطر پیراهنت که سرشار از عطر نرگس است ، حس کنند ...
ای مولای من ، " هذا يُومُ الْجُمُعَةِ وَ هُوَ يَومُكَ الْمُتُوَقَّعُ فيهِ ظُهُورُكَ " ، این جمعه نیز روزی برای انتظار کشیدن و نیامدنت بود ، جمعه دیگر چشممان به کعبه است ، شاید بیایی و حق را آشکار کنی ...
تمام دلهای منتظر ، فرش قدوم مبارکت ، بیا و بیا و بیا ....
العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان .
سلام آقا جون
این جمعه هم اومد و رفت ، یک عالمه چشم ، چشم به خیابون دوخته بود ، یک عالمه دست ، دســت به دعــا برداشـته بود ، یک عالمه دل ، دل تو دلشون نبود ... همه دلتنگ تو بودن ، منم دلتنگ ، وقتی دعای سمات رو بشونی مگه میشه دلتنگ نشد ؟ ، گفتم غروب اومد و منجی ما نیومد ...
همه اون چشم ها باز دوخته شد به خیابون ، همه اون دست ها بازم به آســمون بلند شده ، همه اون دل ها بی دل شد تا جمعه دیگه ... آقا جون تا کی انتظار ؟ ... آقا من ... من ... من ... هیچی آقا جون ... فقط میگم بیا ، بیا ، بیا ... دلم ... نه ، نه، نه ، دلــمون برات بیدل شد بیا ... آقا جون ، جمعه دیگه ، همه دلهامون رو فــرش زیر پـات می کنیم ،
فقط شما ...

دلتنگ ...